RT Chimera - шаблон joomla Новости

برای رسیدن به بیداری وروشنایی و آزادی و مردم به کجا تکیه کنیم؟

محمدلطیف عباس‌پناه (کویرپژوه)

مقدمه

دکتر شریعتی نماد روح ایرانی و انسانیت متعالیِ نسل امروز و ایران معاصر ماست. این روح به ویژه در کویریات او نمود و بروز بیشتری دارد. به همین دلیل باز گشت به شریعتی، باز گشت به "خویشتن" انسانی و شخصیت و ماهیت اعتقادی و تاریخی و موجب احیای روح خلاق و ارزش های متعالی و معنوی می‌گردد.

روح ایرانی شریعتی نماد خویشتن انسانی ویژه‌ای است که در طول تاریخ ایران تکوین یافته و به مخاطب آشنایش هویت معنوی و شخصیت فرهنگی می‌بخشد.

وی در فرصت کوتاه حیاتش روح حقیقی پیوسته ی ایرانی را از زیر خاک و خاشاک و ماجراها و و نمود ها و حادثه های تاریخی و قالب های موقتی و اشکال و اطوار مصنوعی، تحمیلی یا متغیر گذشته ها، بیرون کشیده و جریان مستمری را برای انسان امروز به ارمغان آورده است. آب صافی و گوارا بر گرفته از کاریز جان که با خود حقیقت انسانی و ارزش های متعالی و اخلاقی و ایمان و روح اعتقادی و سرمایه ها و امکانات معنوی بسیاری دارد.

اکنون برای ما شریعتی گذشته ای است حاضر و تاریخی جاری و زنده.

این روح متعالی ایرانی دیگر خویشتن مذهبی یا باستانی مرده ای نیست که در گذشته و در اعماق قرون یا درون ویرانه ها مدفون شده بود و تنها مورخان و دانشمندان آن را در ذهن داشتند و لای کتاب ها و اسناد و آثار عتیق جنازه ای بود در قبرستان گذشته ها که باستان شناسان و متفکران نبش قبر کنند و به به زور بخواهند در جانش بدمند و به حرکتش آورند.

روحی که در پس شخصیت و آثار و کویریات شریعتی نهفته است، به درستی " خویشتن " یک انسان جاوید است. از نگاه مخاطب آشنا و خویشاوندش شخص سالخورده ای است که چهره ی میلیون ها تن که در همه ی قرن ها و دوره ها با همه ی حادثه ها و تحول ها و انقلاب ها و تمدن ها و فرهنگ ها و اندیشه ها و عقیده ها در تاریخ ما زیسته است را به او می نمایاند.

شریعتی از سفر در گذشته ی پر کشمکش و پر "کون و فساد تاریخ " بر گشته است، اکنون حی و حاضر است، یک هویت مشخص یافته و روح و مایه و ارزش ها و مایه های سرشار و امکانات بسیار و قدرت اعجاز گر مسیحایی دارد.

علی شریعتی نماد روح ایرانی و انسانیت متعالی

" خدا آدمی و جهان را به واسطه آفرید، به واسطه ی فروهرها، روح القدس، عقل اول یا... در هر دینی و آیینی باز پیوستن به او به واسطه ی پیامبران، اولیا و راهنمایان یا پس از طی مراحل و گذشتن از راه تجربیات نفسانی و باطنی است. درعرفان ایرانی مراد و مرشد تجلی روح القدس، جبرئیل یا خضر، آن گرهی است که دست انسان را به ریسمان خدا می بندد( ص ۴۲،" در کوی دوست " شاهرخ مسکوب)

اگر روح القدس حافظ " پیر مغان " است که همچون خضر، نفس مسیحایی خود را در شاعر می دمد، شریعتی نیز نماد روح ایرانی، روح القدس یا خضر زمانه ی ما برای مخاطب آشنای او است.

"خضر، این روح مرموز، این تنهای بی سامان آواره که همچون نسیم عمری سر گشته ی کوه و بیابان و صحرا ها و دریا هااست و جز با تنهایی و آوارگی انس نمی گیرد و سرش به دنیا و عقبی فرود نمی آید، این عابد خاموش که که تا جاودان سکوت کرده است و رازی بزرگ را در زیر چهره ی اسرار انگیزش نهفته است که موسی نیز از ان اگاه نشد و پیامبران هیچ یک بر ان دست نیافتند.

و گویند" مرغ طوفان " که در باغ های سر سبز و زیبای عدن [ کنایه از نوشته های کویریات ] لانه دارد و از چشمه آب زندگی می نوشد آن راز سربه مهر را از دل ناله ی نی یی که روزی خضر برای مرغان می نواخت در ربود و طلسم بسته ی او را بگشود [ مخاطب او به زبان رمزی کتاب دست یافت] و خضر از آن روز اسیر مرغ طوفان گشت... مبتلای این پرنده ی افسانه ای شد... پیش از آن آواره ای آزاد بود و از آن پس آواره ای اسیر گشت ...

در آن ساعت که خضر نی می نواخت از دل نغمه های آن، که روح خضر بود که در نی ناله می کرد ربود و گرفت و آهسته در گوش او گفت که: دانستم!

و از مرغان که ناله ی نی او را می شنیدند تنها او بر آن راز آگاه شد و ان " آگاهی بود که خضر اسرار آمیز را به دام آورد و مرغی بر او دست یافت و آیندگان همه دانستند که حکمت است که کمند صید خضر است و صیاد اسرار سر به مهر است و از این است که گفته اند ... " هر که را حکمت داده ند خیر فراوان داده اند! و چه راست است! ... ص ۴۲۸، م.آ ۳۳ "

***

شریعتی شباهت های بسیاری میان سر گذشت خویش و سرگذشت و سرنوشت ملت خود و تاریخ خود می یابد... " همانطور که پیوندهایی پنهانی ونزدیک و شگفت را میان مانویت و اسلام کشف می کند... در باره ی خود می گوید :"شمعی پنهان بودم دوست داشتم مرا بشناسند، مانی [ مانی کنایه از مخاطب فرضی او رزاس دلاشاپل است ]را آفریدم و به کام دل خویش رسیدم" ص ۲۱ همان "...

سرگذشت این بودای آشفته در کویریات

اما این بودای آشفته، این روح عجیب ! روحی که از مایه های رنگارنگ و گوناگون پروده شده و نژادش ترکیبی از نژاد زرد و سامی و آریایی است و فرهنگش از کهنه و نو، ارزش های متضاد... دلش میعاد گاه شرق و غرب،موجودی مرموز و بی قرار و متلاطم... چه کسی اورا می تواند شناخت؟ هیچکس! او در اندیشه ی خود نیز مجهولی اسرار آمیز است و نامعلوم و آنچه مسلم است :نا معین!

این بود که در انبوه ستایش ها و تحلیل ها و تعریف و انتقادها و توصیف ها که از او می کردند و او می شنید می دید که به او ربطی ندارد .

آن روز ناگهان در همه عمر دید که: نه، یک "چشم "هست که آن را" آن نور " هست و چه حالی شد تا چشمش افتاد به تصویر راستین حقیقی منِ من خویش، خویش خویش خویش، آن خویشی که هست و نیز آن خویشی که باید...

.../ناگهان زد به جان او شرری / چشم آشوب ساز فتنه گری / غرق شد در نشاط صبحگهی / سوخت جانش در آتش نگهی... / "ص 37

از اثر تلاقی نگاه و چشم این روح جوان سامی سرنوشت و پایان شاهنامه ی او درست پایان شاهنامه ی فردوسی است و شکست حماسه ها و پایان دلاوری ها... و فرارسیدن اسلام و تسلیم و ایمان و عرفان و حکمت و معرفت و درد و داغهایش

از این است شباهت سرگذشت او و سرگذشت ملت او و تاریخ او.

اگر "شاهنامه آخر ش خوش است" آخر شاهنامه ی او داستان خلیفه ی گوژ پشت است و طوطی هند... و حکایت صلح است و و قلم و خلوت محراب و سپر تقویه و دفتر سبز و آرزوی فرار به هند...که اسلام یعنی این روح سامی همه چیز را دگرگون کرد... قلمش بشکست و زبان سخنور او را گنگ کرد و دلش را که قلعه ای بود با برجهای بلند و حصار های استوار که دست انیران بدان نمی رسید فرو ریخت و کانون غم و جنون و آشفتگی و پریشانی و درد شد...جنگ اهورا مزدا و اهریمن خاموش شد و توحید خدای یگانه بر جهان چیره گشت... و تسلیم فرا رسید و در پای گلدسته ای( معبد = شاپل ) به نیایش آرام گرفت.

...

Kavirرزاس دلا شاپل یا همان روح جوان سامی دارای آن " چشم " و "آن نور" هست که این روح آریایی پنهان در متن کویریات را بشناسد...

«امام علی را باید از دولا شاپلی پرسید که دوازده سال است [به سال های تقویم جدید] شب و روز در باره ی او می اندیشد و نهج البلاغه اش را به زبان خود تدوین کرده است...» ص ۴۳

شرح آشنایی این روح ایرانی کهن با روح شور انگیز جوان سامی با اسامی و تعبیرات متفاوت و در قالب قصه ها و ماجرا های مختلف در کویریات او آمده است.

این بودای آشفته و شکسته در کویر، بیرزد به صدهزار درست!

گفتیم که آنچه در گفتگوهای تنهایی بیشتر دیده می شود شرح آشنایی شریعتی این روح کهن آریایی با روح شور انگیز جوان سامی (همان دختر سوئدی)یعنی رزاس دلاشاپل است.

البته این حادثه ای نیست که در بیرون اتفاق افتاده باشد بلکه تحول و انقلابی درونی است که موجب دگرگون شدن ریشه ای روح ایرانی او می شود پس از کشف این بعد از روح خود که سال ها از نظر او مغفول و پنهان مانده بود یک ایمان تند و آتشین و پاک آسمانی پر جاذبه ی شگفت انگیز در او حلول می کند و شخصیت و روح او را که گذر گاه همه ی تند بادهای اندیشه های شرق و غرب و آشنای تصوف شرق ( هند و چین) و فلسفه ی غرب، یونان و رم و اسکندریه و مذاهب مسیحیت و اسرائیل و زردشت و مزدک و مانی و بودا و لائوتزو و مهاویرا و کنفسیوس و سقراط و ارسطو و...بوده است و همه را و همه را در خود هضم کرده است و با خود عجین کرده است هیچ کدام حتی تمدن بزرگ و پر جذبه ی غربی با آن همه مکاتب فکری او را تکان نداد و همچنان یک ایرانی سالم نیرومند و استوار برجای مانده بود، در برابر این روح جوان سامی شکست خورد و آنگونه دگر گون شد که به جای کورش کبیر فاتح بابل یک بودای آشفته می بینیم شکسته دل... اما به قول حبیب اصفهانی: که این شکسته بیرزد به صد هزار درست!

و این گونه است که کویریات پدید آمد که اثری است نه از آن گونه که تاریخ جمع کن ها می نویسند و نقالی حوادث و شرح و وصف مسائلی که اصلش بیهوده است چه برسد به نقلش و نقدش و وصفش!

اواین کتاب را در آن روزها در حالی می نوشت که محیطش ناسازگار و مجالش اندک و دشمانش بسیار و مخاطبش هنوز پدیدار نشده و خواننده اش از راه نرسیده بود .

خواننده و آشنای آن روزهایش اگر وجود می داشت همچنانکه خواننده ی احتمالی امروزش نیز گرفتار زندگی خویش و غرقه ی دنیا و اسیر دیکتاتوری فکری و اختناق تعصب و آزادی در زندان سنت های کهن و زبان در کام و لب دوخته و پا در زنجیر و دست بسته ی دستبند و گردن در بند و قلم شکسته!... چه می شود کرد!

یگانگی " روح ایرانی شریعتی "و ملت ایران

بنا بر انچه در کویریات امده است دو اصطلاح "روح ایرانی شریعتی "و "ملت ایران "هردو یکی است ومترادف هم هستند. در مقام مشابهت شاهنامه ای که او از زندگی و سرنوشت خود از زبان ابوالفضل سحابی به نظم آورده است پایانش درست پایان شاهنامه ی فردوسی است. که در آن

" شکست حماسه ها و پایان دلاوریها و رزم ها و پهلوانی ها و فرارسیدن اسلام و تسلیم و ایمان و و عرفان و حکمت و معرفت و درد و داغ هایش... حماسه رفت و رحز رفت و قهرمانی رفت، شکست آمد و غم آمد و خدا آمد چه شباهتی است میان سرگذشت ملت من، تاریخ من ... ص ۳۸"

داستان تاریخی و تراژیک آشنایی انسانیت متعالی ( روح ایرانی شریعتی) و فرشته ی تنها ( رزاس) که شرح آن در کویریات آمده است به نبرد های رقت بار شرق و غرب در تاریخ تشبیه شده است

در مقام مقایسه و تشبیه دوازده قرن پرآشوب و پر درد و داغ آشنایی و برخورد میان ایران و اسلام [به جز آن دو قرن سکوت اولیه ] درست معادل و مشابه ۱۲ سال آشنایی میان شاندل و رزاس دلاشاپل است .

داستان این آشنایی با تعابیر دیگر هم در "گفتگوهای تنهایی" آمده است:

"... عصر یک چهار شنبه ؛ تاریخ آغاز دقیق احیای مسیحیت در دل غرب [ غرب کنایه از روح سامی یا همان فرشته ی تنها یعنی رزاس است ] می دانند، غرب پیش از آن روحی فلسفی _ عقلی _ علمی و سیاسی داشت و این تاریخ آشنایی این روح را با احساس و عشق و اشراق و پرستش و به طور کلی معنویت عرفانی و الهامی شرق [روح ایرانی] تعیین می کنند... "

و تعبیر دیگری از همان داستان:

" ص ۱۷۱،... این شرقی[ شریعتی ] بزرگ را همین سوئدی گمنام که پیشاهنگ استعنار غرب است و نخستین بار از راه دریا [ کنایه از غرق شدن یا آشنایی سولانژ دختر سوئدی( مخاطب فرضی او) با روح دریایی شریعتی ] به شرق افسانه ای پا گذاشت از آسمان به زمین آورد! درد و داغ های مرموز و اسرار آمیزش از جان او شست و شعله های افسانه ای را در آتشگاه قلب او سرد کرد اما هزاران درد و رنج تازه ای که شرق هرگز با انها آشنایی نداشت بجانش ریخت، هزاران شعله ای که شرق آفتابی هیچ گاه ندیده بود در قلبش بر افروخت.... ص ۱۷۲همان": " همین سوئدی ها بودند که آهنگ تسخیر شرق کردند

شناخت ایران و شناخت اسلام با شناخت روح ایرانی شریعتی و روح سامی به عنوان مخاطب فرضی او قرینه ی هم اند، همان اتفاقاتی که در اسلام آوردن ایرانیان در تاریخ می بینیم در حادثه ی آشنایی این روح ایرانی کهن با روح شور انگیز جوان سامی هم می بینیم(شبیه دیدار سلمان فارسی و محمد "ص")

درمجموعه آثار ۳۵، مقاله ی "احد" ، اشاره شده است که مسلمان ایرانی یعنی شیعه، نه ایران باستانی است و نه اسلام سامی. یک موج نوینی است زاده ی این پیوند شگفت که هرگز همانند آن حادثه ای پدید نیامده است. اسلام به ایران که آمد دیگر نه اسلام، اسلام ماند و نه ایران ، ایران. هر دو رفتند و نابود شدند و از هر دو جز نامی و یادی و تصویری بر جای نماند. این هر دو رفتند و تشیع را بر جا نهادند. تشیع فرزند رشید و عزیز این ازدواج مقدس بود.

حادثه ی تاریخی اجتماعی پیدایش تشیع در سرگذشت ایران و اسلام ،مشابه یا قرینه ی تجربه معنوی و عرفانی و روان شناسی فردی شریعتی است یعنی آشنایی یا پدید آمدن مخاطب فرضی که از جنس روح خود اوست .

البته شریعتی درکتاب " فاطمه فاطمه است " (م.آ ۲۱، ص۷۲ چاپ اول )پیش بینی و فرض کرده است مخاطب آشنای او" رزاس دلا شاپل "خواهد توانست بیش از همه ی علمای اسلام و حتی همه ی شیعیان و کباده کشان فعلی ولایت علی یعنی بسیاری از پیروان و طرفداران بالفعل و موجود و مدعیان معارف علوی او ، شریعتی را بشناسد و درست ترین خطوط سیمای شریعتی و لطیف ترین موج های روح و ابعاد احساس و بلندترین پرش های اندیشه ی او را دریابد و رنج ها و تنهایی ها و شکست ها و هراس ها و نیاز های اورا برای نخستین بار احساس کند... و نهج البلاغه ی اورا [ کویریات را ] تفسیر می کند و به اندیشه و تامل و کار و تحقیق و شناختنش می پردازد.

مخاطب فرضی او یک دختر زیبای آزاد و مرفه سوئدی نژاد با دوری از جو فرهنگی اسلامی و زمینه ی تربیتی و اعتقادی شیعی (به سبب زیستن در متن آثارو آشنایی با زبان کویریاتش) از آغاز جوانی زندگی اش را وقف شناخت روحی کرد که در اندام اسلام و در زمانه خودش مجهول ماند...

در م.آ ۳۵، آثار گوناگون ، مقاله ی " احد " ص ۶۷۴، نیز به رُزاس Rosas به این ایران‌شناس یا شریعتی‌شناس زبر دست و آگاه معاصر اشاره کرده است که: بسیاری از کتیبه های ایران و خطوط مجهول ناخوانا و مستوردر زبان سمبلیک و مجهول کویریات را که حتی تاریخ ایران وجود آن را انکار می کرد کشف نمود و به نیروی پشت کار و ایمان و عشق به روح شرقی و هنر و فرهنگ ایرانی خواهد توانست روح و مسیر تاریخ ایران و سرنوشت شریعتی پس از مماتش را به کلی عوض کند... در ادامه، آرزو می کند روزی آثار او را و ارزش کارش را در این باب به همه کسانی که به ایران = شریعتی، می اندیشند و نیز به نسل های آینده این کشور معرفی کند.

در کتاب "گفتگوهای تنهایی" ص ۷۰۹ ؛ به زبان اشاره و سخنانی از نوع متشابهات آمده است که؛ اثر معروف شاندل "Les cashier's gris" ( دفتر های خاکستری) که در حادثه ای از میان رفته بود بعد در اثر اقدامات رزاس دلا شاپل پیدا می شود. حادثه ی نابودی دفترها و پیداشدن دوباره ی انها و نیز غرق شدن " سولانژ " ( نام قبلی رزاس) در دریای مانش و احیای مجدد او در چهره ی رزاس دلاشاپل دارای یک معنی و اشاره به یک چیز است.وبه زبان رمزی و سمبلیک به سلوک درونی و عرفانی دو روح خویشاوند پرداخته شده است که مجال شرح و تفسیر آن دراینجا فراهم نیست

پروانه! مژده شمع فرو مرد شب گذشت / شاهین آفتاب به بام فلک نشست ...

فویر باخ معتقد است خدا غنا و قدرت خویش را از فقر و ضعف پرستندگانش می گیرد و انسان در پیروی و پرستش خدا از خود تهی می شود و اراده اش فلج می گردد و با خود بیگانه می شود.

تربه ی آشنایی مخاطب شریعتی با او شباهت زیادی دارد با این از" خود بیگانگی "که فویر باخ بیان می کند . مخاطب در یک مرحله از سلوک خویش الینه ی شخصیت و روح شریعتی می شود بعد ها بر اثر یک خود آگاهی عمیق پی می برد که همه ی زیبایی ها و توانایی هایی که در این روح متعالی و مطلق می بیند از ناحیه ی خود اواست، او است که به این ها موجودیت و جان بخشیده است و به خودش مربوط می گردد، یعنی مخاطب یا بیمار در آغاز همه ی زیبایی ها را از آن روحی که در وی حلول کرده است می بیند. کم کم متوجه می شود که این روح دریایی شریعتی ادامه ی وجود خودش است. منتَظَر ادامه ی روحِ منتظِر است.

گفته اند خداوند آدمی را به صورت و همانند خودش خلق می کند. مخاطب یا خواننده ی شریعتی _ به عنوان یک متن _ در خلق تصویر او نقش اصلی را دارد.

به همین دلیل شریعتی خلقت مهر را پس از پیدایش مهراوه(کنایه از رزاس) می داند. او در صفحه ی ۸۹۳ کتاب گفتگوهای تنهایی، چاپ اول، می گوید:

... و خدا گشت و گشت... آن آتش را که جهنم از آن مشتعل است و می سوزد به پرومته داد و " پرومته " از آن مهراوه را بیافرید و مهراوه همچون پاره ای آتش همچون مشعلی مشتعل خود را در این خاکستان غربت پر هراس به در و دیوار افق می زد و در خدا می نگریست و در اندیشه شد و در هفتمین روز مهر را [شریعتی را ] از دنده ی چپ مهراوه [ مخاطب او ] بیافرید ... زبانه ی بی قرار و اسرار آمیز شمع پدید آمد... و_ در پاورقی _ ادامه می دهد:

اشاره ای است به فلسفه ی خلقت در مذهب آفتاب پرستی [ میترایسم =آیین مهر در مذهب و عرفان شریعتی] که در آن بر خلاف قصه های خلقت سامی، نخست حوا [مهراوه]خلق می شود و سپس، از دنده ی چپ او (دنده غلط تفسیر شده است در اصل به معنی فطرت و سرشت و جنس است) آدم [مهر ] آفریده می شود و به نظر من ریشه ی آیین آتش پرستی و تقدیس نور و آتش و آفتاب و نیز ماه پرستی و حتی ستاره پرستی ( که مهراوه ستاره ای به نام سُها را نشانه ی گمشده یِ مُنتَظَرش گرفته بود که... گویا بعد ها افول کرد!؟ " شاندل دفتر های سبز تونس ۱۹۶۹ ص ۱۰۰۷ "

به دنبال این خود آگاهی یک نوع وحدت وجود میان شریعتی و مخاطبش پدید می آید ( روح ایرانی +روح سامی = ایران +اسلام =تشیع = دوست داشتن) و دیگر این روح ایرانی شریعتی جزء ذات مخاطب می شود و بیگانگی از میان بر می خیزد و یک تایی و یک تویی پدید می آید آنچنان که هریک، دو روح اند در یک بدن. پس در آنجا که شریعتی می گوید دریا مهربان است و غریق خود را پس می دهد اشاره به همین مطلب است _ پس از ۸ سال از عرق شدن سولانژ در مراحل بعدی این سلوک درونی و عرفانی سولانژ دیگر ان دختر تنهای سوئدی نیست بلکه تحول می یابد و به رزاس دلاشاپل، اسلام شناس و ایران شناس ِ (شریعتی شناس) بر جسته بدل می گردد.

اکنون شریعتی مرزها را گشوده است، گرچه شوربختانه در داخل کشور چنانکه باید حق او ادا نشده است هنوز بسیاری او را نمی شناسند هر چند دیگر نمی توانند حضورش را انکار کنند.

آنچه شریعتی در فرصتی کوتاه و " در فصلی از عمر که فصل متغیر و ذاتاً متحول است در مجموعه ی آثارش از شعر و نثر و ادب و سیاست و فلسفه و مذهب ونقد و تاریخ... گویی همه در یک شب تحریر شده و به یک قلم و همه در یک طریق و رو به یک هدف و ان بیداری و روشنایی و آزادی و مردم است و همه دارای و یک فکر و آن، اشاعه ی عقیده و ایمان خویش است و در سراسر این " به کجا تکیه کنیم؟ " همه جا کوشش آن بوده است که به این عنوانِ استفهامی از هر راهی و به هر زبانی جواب داده شود...

این نسل با باز گشت به خویشتن و روح ایرانی شریعتی خواهد دانست ،که او جاویدان وحیات بخش است معجزه آسا زنده مان می کند، او کیومرث است، خضر است و مسیح.باز گشت به شریعتی باز گشت به "خویشتن" ما است در برابر غرب، در برابر استعمارفرهنگی، در برابر" ارتجاع فعلی "، در برابر مذهب "کنونی" و در برابر جهل و ضعف و خواب و تخدیر و سنت و تعصب کور و تجدد دروغ و در برابر همه ی " این اشخاص بیگانه "! باید به او تکیه کنیم. آری :

" در جهانی که جهان کون و فساد است و جز تغییر هیچ اصلی ثابت نمی ماند و در نظامی که هر روز عقل و حساب بر عشق بی حساب چیره می شود و ارادت ها به نزاکت ها تقلیل می یابد و آداب جای اخلاق را می گیرد و ارزش جا را به سود می دهد و مصلحت بر حقیقت فاتح می شود و هنر به خدمت جنسیت آمده است و علم نیز کارگزار پول شده است و مصرف حای خدا را گرفته است و زرنگی هوش را قربانی خود کرده است و ادم ها روز بروز حقیر تر و ارزان تر می شوند وهر کسی _ هرچند بزرگ _ از نشیمنگاهش کوچکتر است و موجودی اش از وجود ش بیشتر و همه چیز به روزمرگی و ابتذال و بی دوامی و بی وفایی پیش می رود و رابطه ها، رابطه ی کاسبکاران و رعایا و کارمندان حقیر می گردد و صاحبدلان نیز یا به منجلاب عیاشی های بازاری می افتند و یا سر از عالم هپروت بیرون می آورند و ظلمت و زشتی و سستی و ارزانی و بی ایمانی و ناپایداری و رنگ پذیری و تغییر و پوچی و بی معنی گری و بی شعوری و بی شرفی و بی همه چیزی... بر همه جا و بر همه کس سایه گستر می شود، و " سال ها رفت که کس مرد ره عشق ندید... " (ص ۵۰۷ م.آ ۳۵)

آری تکیه گاه ما علی است، روح ایرانی که با اسلام علی نیز آشنا شده است.

بااین روح که اکنون در هم خانه داریم _ "حالیا چشم جهانی نگران ما و اوست "

شگفتا چگونه شد که مخاطب آشنای این روح ، تمامی طرح ها و توطیه ها و نقشه ها و حساب ها و کتاب ها و شیوه ها و حیله ها و ابداع ها و ابتکار های علمی و هوشیارانه و نبوغ آمیز و ماهرانه ی او را همه نقش بر آب کرد... همه ی دفع و انکارهای شریعتی برای پنهان ساختن خویش و منصرف ساختن و گمراه کردن و نهی کردن اش را بی ثمر ساخت. نه تلاش های او و نه غرب که خم عظیمی است که نیرومند ترین و بیرنگ ترین روح ها را رنگ می کند، و نه زمان که که کوه را می ساید و پولاد را می فرساید هیچکدام نتوانستند این مخاطب آشنا که به تعبیر خود دکتر شریعتی _لجوح ترین طفلی است که مادر گیتی زاده است _ نتوانستند یک گام از راه به در کنند ویا یک چشم به هم زدن به چیز دیکر مشغول دارند و این ماهی سیاه کوچولو فاتح این رود را به پایان برد ...

آری شریعتی کاشف مخاطبانی است از سرزمین روح ... نسلی که دارای وجودی ناهماهنگ است که " موج لشگر های احوالش " اندرون بی حد و مرزش را صحنه ی پیکار آشفته و بی آرام ساخته و کویر جانش معبر تندباد های مخالف و طوفان های آشوب گر است.

با این همه می خواهد خاک و خدا را به هم پیوند زند و ملک و ملکوت را از خویش پر کند و همه ی مرزها را از جهان و از اندیشه و از روح و از حیات بر گیرد و شمشیر قیصر را در دست مسیح نهد و روح بودا را در کالبد مزدک دمد و در غرب، مارکس و سارتر و پاسکال و دکارت و در شرق مزدک و بودا و حلاج و بوعلی را کنار هم بنشاند و به هم آشنا کند و آشتی دهد.

و اپیکور و خیام را نیز به تازگی بر این دو محفل فراخواند...

می پرسید: «کو؟ کی، کجا، چگونه و کدام یار و دیاری این چنین تویی را می توانند آرام کرد؟» پاسخ گویند؟ زندگی کردن و بودن نیز چنین نسلی را محال است.

و محال نیست، نسلی پدید آمده است که اپیکور را به وجد می آورد و آتش شمس در او می سوزد و بودا را در عمق فطرتش حس می کند و چراغ آگاهی در اندیشه اش روشن است و ایمان به آزادی و عدل و نفرت از سیه کاری و ستم و خفقان او را به سرنوشت خلق پیوند زده است و به راستی که نسلی علی وار است و به راستی که علی در او_ علی در تمامی جلوه هایش در او_زنده و زلال و صادق نقش می بندد و آن شهیدی که در انبوه آوازه اش و در قلب ستایندگانش غریب مانده بود و هرتکه اش در دست و زبان فرقه ای، زور خانه،قهوه خانه و مسجد و مدرسه وخانقاه و شیخ و شاب و مفتی و لوطی و صوفی... اکنون در او وحدت یافته است و لاجرم به کالبدش روح باز آمده است و در او زندگی می کند و چهره اش به تمامی در این منشور زلال و بی رنگ و صدیق تصویر شده است و شعر و شمشیر و زبان و خرد و دل و ایمان و رسالت و سکوت و سخن و خلوت و جمعیت و منبر و محراب و صحنه و خانه و عقده و عقیده و نگاه طاووس بین و ذایقه خرما چش و دست بذر افشان و آبیار و اندیشه ی جهان اندیش و روح انسان گرا ی و دل خدا پرست و جان عاشق و پارسایی زندگی و تلخی ایام و خشونت جهل و خیانت دوست و قساوت خصم و حماقت معصوم خلق و خفقان زیستن و تنگی بودن و پوچی دنیا و حلاوت دین و اقلیم زیبا و شگفت آشنایی و بهشت راستین دوست داشتن _دوست داشتنی سرشته از معرفت و اخلاص و ایثار و عمل _همه در جان این نسل روییده است و تمامی آن الفاظ قدیم که پوک و فرسوده و مجهول و موهوم می‌نمود، جان و جلوه ای شگفت و نیرومند تمامی ناپذیر یافته است.