RT Chimera - шаблон joomla Новости

لطفاً اکبر گودرزی نشوید!
واضح است که شیوه ی رفتاری "پیرو" نمی تواند دلیل متقنی بر چگونگی اندیشه و سلوک "پیشوا" باشد. همانطور که انحطاط و ارتجاع در میان جوامع اسلامی را از نوع "مسلمانی" ها می دانیم و می گوییم "اسلام" ندارد عیبی ... و همانطور که "داعش" را "اسلام" نمی دانیم و قرائت آنها از مذهب را افراط و تعصب و جاهلیت بر می شماریم، در تحلیل مسائل دیگر نیز باید مبنا را بر این چنین استدلالی بگذاریم.
اگر بخواهیم مثال و نمونه بیاوریم نمونه بسیار است، چه در جوامع اسلامی، چه در جوامع غربی و شرقی، چه حتی در تمیز دادن پیروان و طرفداران یک فرد یا گروهی از آن فرد و آن گروه، در حالیکه حتی نظر مثبتی به آنها نداریم و سعی می کنیم مسائل را جزء به جزء بررسی کرده تا از دایره ی انصاف خارج نشویم ...
اما درباره ی دکتر علی شریعتی دو نکته ی ضروری بیشتر از هرچیز دیگر باید مورد توجه قرار بگیرد:
در فضاهای مجازی و حقیقی از زمان حیات ایشان تا به اکنون افراد بسیاری هستند که ایشان را "می پسندند".
اما سؤال اینجاست، اینکه "چیستی" اندیشه ی ایشان، یا "چگونگی" اندیشه ی ایشان، یا "ادبیات و بیان گرم" ایشان را می پسندند؟!همانطور که افراد آشنا به تفکرات استاد شریعتی، که با دقت و تعمق به مطالعه ی آثار ایشان پرداخته اند می دانند، ایشان برای ارتباط میان خود و مخاطبان خود از تعابیری مثل "همفکر" یا در صورتی که مخاطب دانشجویان بوده اند "شاگردی – معلمی" استفاده می کردند. و همچنین به بهانه ی بحث های مختلف از "ارادت" و "تقلید کورکورانه" به عنوان عامل انجماد یاد کرده و هر کس را ملزم به آن می دانستند که "خود" فارغ از شرایط زمانی و مکانی و دلبستگی های طبقاتی و اجتماعی به تحقیق آزاد درباره ی مسائل مختلف بپردازد و با وجود لزوم تلمذ از متخصصین، متوقف به تشریحات بسته بندی شده ی عالمان و متفکران نشود. بنابراین:
1. همین نوع نگرش ایشان در جستجوی حقیقت باید معیاری باشد تا شاگردان ایشان (که البته روشن است که هرکسی ممکن است از یک شخص تأثیر بیشتری بگیرد تا دیگران) در تحلیل، پذیرش و فهم مسائل اجتماعی و مذهبی، "فقط دکتر شریعتی" نگویند!
چرا که خود ایشان چندین بار و به بیان های مختلف خواسته اند که مخاطبین حتی حرفی را که از ایشان می شنوند بدون تحقیق و تفکر قبول نکنند، و اینکه این مسائل در خواب به ایشان وحی نمی شود و حتی ممکن است نظر خودشان نیز تغییر کند. و همین طور بارها گفته اند که من در تخصص خودم مسائل را تحلیل می کنم و در زمینه های دیگر باید به متخصصین اصیل آن مراجعه کرد.
برای هر کس که عقل سالمی داشته باشد و آثار ایشان را مطالعه کرده یا در جلسات درس ایشان، چه در حسینیه ی ارشاد و چه بعد ها به وسیله ی فایل های صوتی شرکت کرده باشد، بسیار مبرهن است که تفکرات ایشان به شدت به دور از تعصب بوده و برای شاگردان "راست فهم" ایشان نیز حجت تمام است که تعصب در مکتب فکری ایشان جایی ندارد.
2. در چنین شرایطی و به همان دلایلی که در مورد اول از آنها یاد شد، استفاده از اصلاحاتی مانند "پیروان دکتر شریعتی" یا تعابیری مانند آن یا اصلاً فارغ از کلمه، نوع دفاع کردن های متعصبانه از ایشان (اگر می خواهی حقیقتی را خراب کنی خوب به آن حمله نکن، بد از آن دفاع کن) به شدت به اصالت تفکرات ایشان و تأثیرات ژرف آنها در مسائل اعتقادی و فکری ضربه می زند و باید به شدت از آنها دوری جست تا اتفاق تراژیکی که گروهک فرقان با به شهادت رساندن "استاد مطهری" رقم زد، این بار و در این عصر، منجر به ترور شخصیت "استاد شریعتی" نشود.
البته لازم به ذکر است که این متن در راستای "خود انتقادی" که یکی از متد های فکری مهم "استاد شریعتی" نیز بوده است نوشته شده، و هدف آن بسط "خود اصلاحی" در جوامع فکری می باشد.

***

شریعتی، ساواکی مارکسیستی که ولایت فقیه را پایه گذاری کرد!

مسئله ای که تقریباً ‌درباره بیشتر شخصیت های تاریخی صدق می کند، وجود ادعاهای متناقض در مورد آنهاست. این تناقض درباره برخی از افراد به جایی می رسد که در بازه خیر و شر ذهنی افراد جامعه، آن شخص را هم به منتهی الیه راست و هم به منتهی الیه چپ می برد! دکتر علی شریعتی مصداق بارز این مسئله است. و از آن جا که ما درباره فردی هم عصر خود صحبت می کنیم این سؤال پیش می آید که در این فاصله کوتاه از نظر تاریخی، چرا اینقدر ابهام؟!

ابتدا لازم است برای مصداق شناسی خیر و شر سیاسی در تاریخ حدوداً پنجاه ساله مبارزات، انقلاب و نظام جمهوری اسلامی، از دوگانه "شاه، امام" خارج شویم. این خروج حداقل برای شناسایی مرحله به مرحله "حق کجاست؟" لازم است.

حال فرض کنید سال 43 است و همراه با دکتر علی شریعتی از فرانسه به ایران بازمیگردیم. ذهنی مملو از ستایش غرب به خاطر "لیاقت" ها و ابزار گرفتن هنر حتی برای به تصویر کشیدن ابتذال و قلبی پر از درد از نکوهش وطن و جوامع اسلامی به خاطر "خیانت" ها و "انجماد"ها. از دوره حبس در آن سال و دوره معلمی و استادیاری عبور می کنیم و به قبول مسئولیت در "حسینیه ارشاد" می رسیم.

معلم می خواهد ریشه های وضعیت موجود را بشناساند. هم از "مذهب علیه مذهب" می گوید و عامل انجماد قشر مذهبی را نشان می دهد و هم از "سوره روم، پیام امید به روشنفکر مسئول" برای رهایی از "دقیانوس زمان" برای بشارت دادن به جامعه استفاده می کند. هم "یک جلوش بی نهایت صفرها" را می نویسد و از استثمار و استعمار می گوید و هم "تشیع علوی، تشیع صفوی" را مطرح می کند و ریشه های استحمار را تشریح می کند.

در این میان دو اتفاق ناخوشایند رخ میدهد. اولی را که خود پیش بینی کرده بود، هجوم دو سویه از طرف "مذهبیون ارتجاعی" و "شبه روشنفکران شیفته غرب"، چه در دوران حیات و چه پس از شهادت ایشان، به سمت اوست. بخش عمده روحانیت و مذهبیون سنتی او را به اشتباهات فراوان در اسلام شناسی و ضربه زدن به عقاید مردم و به خصوص جوانان متهم می کنند، حتی عده ای او را تکفیر کرده و برخی هم اتهام همدستی با ساواک برای بر هم زدن جریان انقلابی را به او می زنند. در مقابل، جریان (به اصطلاح) روشنفکری او را مسئول توقف پیشرفت ایران به سوی دروازه های تمدن به علت تأثیر گذاری در انقلاب 57 و تشکیل حکومت دیکتاتوری بعد از انقلاب به علت طرح ریزی مسئله "ولایت فقیه" می دانند.

اما معلم در برابر این اتهامات سکوت نمی کند، با هر دو گروه مرزبندی می کند و این احتمال که حتی پس از مرگش افکارش در جهت منافع یکی از این دو گروه استحاله پیدا کند را از بین می برد. از مشکلات حکومت دینی می گوید و استحمار ومسخی که مثل زمان صفویه رخ خواهد داد را، پیش بینی می کند. از "بازگشت به خویشتن" می گوید و لزوم بیرون رفتن از چنگ تحمیلات فکری استعمار و استثمار غرب برای به دست آوردن هویت اصیل را یاد آور می شود. در این موضع گیری ها هیچ مصلحتی را بالاتر از حقیقت، مصلحت نمی بیند و "چرا"یی انقلاب برایش مهمتر از "سرعت" و "زمان" انقلاب است. چه انقلاب سیاسی ای که علیه پهلوی باید شکل می گرفت و چه انقلابی که در برداشت از مفاهیم دین در برابر تفکرات ارتجاعی، برای نجات ایمان اسلامی نیاز بود.

در این شرایط مصداق خیر و شر کجا بود؟ در میان کدام گروه؟ کدام تیپ؟ حق با کدامست؟‌ هم هیچ کدام و هم هردو! باید مسائل جزء به جزء تحلیل می شد. همان طور که به ستایش از بودا می پردازد که وعده هایش خیالیست! اما قطعاً این نوع تحلیل مسائل به نفع هیچ کدام نیست و هرکدام سعی می کنند از شریعتی همان منتهی الیه منفی را بسازند. گروهی از "امت و امامت" که چگونگی وضعیت جامعه اسلامی (جمعیت مسلمانان، نه کشور ایران) در زمان غیبت را به تصویر می کشد و حتی پس از آن سخنرانی بحث های تکمیلی هم در پی آن می آید، به عنوان پایه ریزی "ولایت مطلقه فقیه" در کشور ایران یاد می کنند! و گروهی دیگر با استناد به مدارک به جا مانده از ساواکی که خود آن را سازمانی جنایتکار و متقلب می خوانند، او را یک ساواکی می نامند!

اما اتفاق دوم که برای دکتر شریعتی خیلی قابل پیش بینی نبود، و به همین دلیل وظیفه شاگردان ایشان بیش از مرزبندی با آن دو گروه مرزبندی با این پدیده می باشد، و آن بهره گیری از فضای فکری معلم در جهت ارزش سازی برای مارکسیسم است. برچسبی که حالا هر دو گروه "شبه مذهبی" و "شبه روشنفکر" به او می زنند. و در این مورد اگرچه قابل پیش بینی برای معلم شهید نبود اما آثارش در نقد مارکسیسم بهترین مرز بندی با این تفکر است و نیاز آن حس می شود که با برجسته کردن این آثار و بحث پیرامون آنها، با این گروه سوم نیز مرزبندی لازم صورت بگیرد.

با این تفاسیر واضح است که این برچسب ها (ساواکی، مارکسیسم، نظریه پرداز ولایت فقیه) از چه رو به او زده می شود و شریعتی را باید از پس این برچسب ها، با مطالعه دقیق آثارش و البته با توجه به زمان انتشار آنها، شناخت. و به جای پرسیدن این سؤال که "شریعتی با که بود؟" به این سؤال پاسخ داد و پیرامون این مسئله تحقیق کرد که "شریعتی چگونه می اندیشد؟" و "صدای شریعتی منادی چه نوع متد تربیت اسلامی بود؟"

  • میلاد لطفی