RT Chimera - шаблон joomla Новости

علی خدادوست: "نوشته ای بود، که تا جایی که یادم میاد نوشته شده بود به یاد یکی از این سپاهیانی که در سوریه کشته میشن، که در انتهاش نوشته بود: عاش سعیدا و مات سعیدا یاد دکتر افتادم ...

خیلی شده که به این فکر کنم که دکتر چقدر خوشبخت بود و چه خوب و چه زیبا و بزرگ و شکوهمندانه زیست و چه خوب مُرد. درد و سختی زیاد کشید (که البته به قول خارجی ها free lunch وجود نداره، و به قول حافظ: گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر، آری شود ولیک به خون جگر شود)، اما جزای درد و سختی هاش را دید و چقدر هم خوب دید.

زندگی اش سراسر عقیده و حرکت و ایمان و تفکر، و خودش مرد عقیده و جهاد و تفکر.

از اوایل جوانی در خط مقدم مبارزه بود و سیاست، در کف خیابان و وسط تظاهرات و در عین حال روحش و شخصیتش ابعاد دیگه را هم داشت: هم دانشگاهی شد، هم در دنیای عرفان و سیر و سیاحت های روحی و تنهایی بود، هم زن گرفت و بچه آورد، هم معلم بود و هم اهل هنر و ...

سر خم نکرد، تسلیم نشد، مرعوب نشد و شجاعانه حرفهاش را زد و زد و گفت و پیش رفت و و چه زیاد می فهمید! یکی از ارزش های اصلیش به همین فهمیدنش بود، نعمت ِ فهم. اما در عین حال شخصیت محکم و متعالی اش این فهمش را کامل می کرد. از خوشتیپیش و بلند قدی و اون طرح و قامت زیباش که بگذریم ...

من هر وقت به او فکر می کنم، احساس می کنم خدا در حق این مرد چقدر لطف داشت و چقدر به او لطف داشت و چقدر با او مهربان بود، چه بزرگش کرد و مثل یک صاعقه ای، مثل یک برقی، مثل یک شهاب پرنور و درخشان، ناگهان بر اینجا جلوه کرد و ظاهر شد ...

و هنوز هم ...

چه سرفرازانه زندگی کرد و چه سرفرازانه مُرد، چه خوشبخت زیست و چه خوشبخت مُرد: عاش سعیدا و مات سعیدا"